نازنین جونمنازنین جونم، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

نازنین جونم

کوتاه کردن گچ پا

امروز با بابایی بردیمت  متخصص ارتوپدی و دوباره عکس پاتو نشون دادایم . ودکتر گفت میتونید مقداری از بالای گچ پاشو باز کنید . وقتی داشتند گچ پاتو میبریدند انقدر جیغ زدی و گریه گریه کردی که رنگ از صورت بابات پریده بود و من هم لرزه به جونم افتاده بود وغرق بوسه کردمت و می گفتم مامان باز  ولی تو میترسیدی   ....     لحظات سختی به ما می گذرد و با اینکه روز های تعطیلی حامد وحمید رضا هست ولی نمی تونیم  هیچ برنامه ای داشته باشیم ... مادرجونم دوست داره بریم خونشون ولی من اصلا توان بیرون رفتن را ندارم .....کاش  زودتر خوب میشدی .... خدا نکنه هیچ بچه ای مریض بشه یا مشکلی براش پیش بیاد ..... &nb...
7 شهريور 1391

خاطرات زندگی

شکوفه ی زندگی مامان وبابا     دخترم       عطر و بوی زندگی را با حضورت و لبخندت  و  کلمات شیرین  نصفه و نیمه اسمانیت    برایمان هدیه اوردی  ....                                                                       &n...
7 شهريور 1391

شور و شوق زندگی

همدم مامانی  این روزا که کلمات بیشتری یاد گرفتی  دم به بدم میگی مامانی  بابایی  حمید رضا  و فرمایشاتت زیاد شده . دیروز خونه  عمو رفتیم . مهمونی ماهانه خانمها ی فامیل که خیلی هم خوش میگذره . اخرای مهمونی دخترا یه کمی رقصیدند تو هم با این پای گچ گرفته می رفتی وسط  نانای می کردی و به رقص ایرانی هم قانع نبو دی  عربی می رقصیدی  .خلاصه ترکوندی منم نمی تونستم بیارمت کنار تازه دست شادی دختر عموت رو هم می گرفتی و می خواستی باهات نانای کنه . ولی شب پات درد گرفته بود و نمی تونستی خوب راه بری . خدا حافظ و نگهدارت باشه      خیلی زیاد دل میبری       &nb...
7 شهريور 1391

وای جو جو ی لجبازم

وقتی دستت رو توی بینی می کنی خودت میگی بی ادب وبا من لجبازی می کنی .   در همه حال با نمکی شیرینکی  خوشگلکی  دیگه تکرار نشه مامان  ...
5 شهريور 1391

قند و نبات خونمون

نازگلکم   هر روز شیرین تر از روز قبلی  . تو برای ما از عسل هم شیرین تری . این روزا که کمات بیشتری رو یاد گرفتی دل داداشات رو هم میبری . مرتب حمیدرضا  و  حامد رو صدا می کنی . حامد رو که ول نمی کنی هر وقت از هر چی گلایه داری به سمت حامد میری . اغوش حامد پناهگاه امن تو هست . حمید رضا رو هم وقت بازیگوشی های شیطنت بارت می خواهی . مامانی مامانی  بابایی بابایی هم لفظ پر تکرار ت هست.  تا من میام پای کامپیوتر  گریه هات شروع میشه و یه کاری داری ونمی زاری دوتا کلمه حرف حساب باهات بزنم .     الان هم با ناخن هایت دستم رو چنگ میگیری وقتی نگات میکنم میخندی . دوستت دارم . قربونت برم...
5 شهريور 1391

جمعه با محمد جواد و زهرا

ظهر جمعه مهمان  دایی مهدی و خانواده بودیم  ناهار را رستوران اداره دایی خوردیم و داداشا با محمد رفتند استخر  .ناناز خانم وزهراخانم  هم توی پارک بازی کردند .   عصر هم رفتیم یکی از ادارات دایی توی نیاوران   خیلی جای قشنگی بود .ساختمان ادارشون هم تاریخی بود عکسهای جالبی انداختیم که اونها رو میزارم  ببینیم.    ...
4 شهريور 1391