نازنین جونمنازنین جونم، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه سن داره

نازنین جونم

بدون عنوان

دخترکم ...... این روزا با  دیدن تارهای موی سفید.....که لا به لای موهایم جا خوش کرده گذشت  برفهای  زمستانی را حس میکنم ..... تا شما عزیزم به بهاربنشینی .... زمانی که بر رخسار و موهای من و پدرت گذشت برفهای زمستانی را حس کردی  چطور به بهار نشستن را از یاد نبر ...
5 دی 1394

دعای مادرانه

جایی خوانده ام بهترین جاهایی که در دنیا میتوان حضور داشت : در قلب کسی در فکر کسی و در دعای کسی است دخترم شما قلبم را از آن خود کرده ای ..... با اینکه تمام ساعات روز را با شما میگذرانم .... در هنگام خواب با فکر به شما خوابم میرود و با فکر به شما بیدار میشوم ....... دعای مادرانه و خیرم همیشه بدرقه مسیر طولانی زندگانیت .... عروسکم   ...
5 دی 1394

اجازه هست؟

اجازه هست که عشقتو،توکوچه هادادبزنم؟ روپشت بوم خونه هااسمتوفریادبزنم؟ اجازه هست که هرنفس ترانه بارونت کنم؟ ماه وستاره روبازم فدای چشمونت کنم؟  اجازه هست که خنده هات قلبموازجابکنه؟ بهت بگم عاشقتم،دوست دارم یه عالمه اجازه هست نگاهتو،توخاطرم قاب بکنم؟ چشمی که بدخواهمونه،به خاطرت خواب بکنم؟ اجازه فریادبزنم:توقلبمی تابه ابد؟ بدون اگه رسوابشم به خاطرت خوبه،نه بد! اجازه هست دریاباشم،کویرروپیمونه کنم؟ توصدف دلم بشی،من تودلت خونه کنم؟ اجازه هست....؟؟ ...
4 دی 1394

دختری دارم

دختری دارم از جنس ماه زیبا و به رنگ مهتاب.......   دختری دارم از جنس گل ....لطیف و زیبا و خوشبو ..... هر روز مانند عنچه ای باز میشود و تمام خانه سرمست از بوی خوشش .........   دختری دارم مانند صدف سخت و محکم با قلبی بسان مرواریدی زیبا و بسیار گرانبها ...... دختری دارم زیبا با قلبی فرشته گونه مهربان و بی آلایش ساده ساده ......... دختری دارم مانند باران میبارد گاهی اما کوتاه .... مانند باران بهاری ......     دختری دارم از حنس خورشید گرم و دلچسب .... هر بامداد میدرخشد ..... خانه ام نور باران میش...
4 دی 1394