نازنین جونمنازنین جونم، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

نازنین جونم

بدون عنوان

تو که باشی زندگی سبزتر است خانه ام  مملو از شادی است خوشی هست خنده های از ته دل هست روزها طعم عسل دارند شبها پُرند از عطر تنت طراوت می پراکند از تو چون خدا خواست ، تو بهارم باشی ...
18 فروردين 1393

خرید از فروشگاه لایکو

    عصر یک روز تصمیم گرفتیم بریم  کنار دریا ولی هوا به شدت سرد و دریا طوفانی بود . همگی رفتیم فروشگاه لایکو . مشغول دیدن لباسهای دخترانه بودم که دیدم لباسم رو نازنین میکشه و میگه مامان بیا بریم. آنقدر دستمو کشیدی تا به قسمت فروش لوازم آرایش رسیدیم . به خانم فروشنده گفتی  خانم رژ زن عمو رو داری و فروشنده خندید و گفت چی میگی ... فهمیدم رژ لب میخواد در همین هنگام بقیه همراهان (پسر عمه ها و پسرعموها و عمو و زن عمو و بابا و داداشا و...) اومدند کنارمون و کلی از حرفها و کارهای تو که عجولانه ...
18 فروردين 1393

بدون عنوان

    خواهان آنم ضربان قلبت  به لبخند های مکرر تکرار شود  و هر آنچه در دل آرزویش را داری  به هر بهانه ای از آنِ تو باشد     ...
18 فروردين 1393

بازیهای خطر آفرین

ایام عید نازنین حسابی به پیروی از داداشا و پسر عمو ها به خصوص متین شیطنت کرد  تا  ازش غافل میشدیم روی دیوار بود . یه لحظه هم نفهمیدیم رفت بالای دیوار و افتاد که خانمهای همسایه دیده بودند و باپهلو و شکم زخمی آوردندش. خدا رحم کرد و زخمها سطحی بودند ....      ...
16 فروردين 1393

نفس بابا

دختر که باشی    نفس بابایی    لوس ِ بابایی    عزیز دردونه بابایی    حتی اگر بهت نگه .    دستت رو میذاره روی چشماشو میگه  :  این تویی که به چشمای من سوی دیدن میدی     خلاصه دختر     یک کلام ....         نـــفــــس بـــابــــاســــت ...   ...
16 فروردين 1393