نازنین جونمنازنین جونم، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره

نازنین جونم

خواب رویایی

  خدا   آغوش گرم بابایی رو ازت    نگیره و دعای پدر همیشه همراهت باشه .... اوست که زیباترین عشق دنیا را در کنارش بدست می اوری ....       ...
16 شهريور 1391

یک خواب رویایی دیگر

این باباجون در همه حال عشقشو نثار  تو داداشیا میکنه برای ارامش دادان به تو خودش هم ارام گرفته و هردو عاشقانه به خواب زیبایی رفتید.... از خدا میخوام همیشه سلامت باشه وما از وجودش بهترین لحظات رو داشته باشیم  ....پدر جان همیشه همراهمان باش ....           ...
16 شهريور 1391

عروسک نازم

ورودت به زندگیمون طراوت خاصی داده به خصوص بابایی یه عشق و امید تازه ای رو حس میکنه ... زنگ صدات تکون خاصی به بابات میده .... هنوز صدات نیومده بابایی میگه جانم ..... به محض اینکه درخواستی داشته باشی یا به داداشیا اعتراضی بکنی سریع بابایی رو صدا میکنی ومیگی بابایی بابایی .....           این روزها هم که پات توی گچه یه کمی بی حوصله شدی و ما همش دست به فرمانتیم که برات مشکلی پیش نیاد ... چند روز پیش بابا برات یه عروسک خرید وتو خیلی خوشحال شدی ومرتب با عروسک جدیدت بازی میکنی .   یاد گرفتی رختخوابت رو پهن میکنی و نی نی تو لالا میکنی ....     لباستو ...
16 شهريور 1391

امانت الهی

دخترم     امانت الهی است که وقتی در دستانم باشد احساس آرامش می کنم     و به خود می گویم خدایی که مرا لایق مادر شدن وامانت داری در مقابل این کودک پاک قرار داده باید مراقب باشم تا   در تربیت و پرورش این امانت الهی کوتاهی نکنم ....                  آن هم امانتی که خدا به ما سپرده است .... از خدا میخواهم که در این مسئو لیت ناظر بر اعمالم باشد و نگذارد در این دنیای پر از زرق وبرق گم شوم  و از وظیفه ام غافل شوم.... فقط این را میدانم  خوشبختم ... خوشبختی زیر پوست من است .... ورود بهونه ی قشنگم  و...
12 شهريور 1391

لحظات ناب

دردونه زیبای من     به خاطر بودن تو در زندگی من حسی به من  داده ای که وصف آن  ممکن نیست به خاطر روح لطیف وپاکت واز وجود تو من به تمام  زیباییها و حس های قشنگ مادرانه رسیدم ....          از وجود توفرشته الهیست که معنی اشک ولبخند و  انتظار را فهمیدم  قلب مامانی تو با لبخندت بهترین لحظات ناب را به من هدیه میکنی و من تمام وجودم را نثارت می کنم....   ...
8 شهريور 1391

کوتاه کردن گچ پا

امروز با بابایی بردیمت  متخصص ارتوپدی و دوباره عکس پاتو نشون دادایم . ودکتر گفت میتونید مقداری از بالای گچ پاشو باز کنید . وقتی داشتند گچ پاتو میبریدند انقدر جیغ زدی و گریه گریه کردی که رنگ از صورت بابات پریده بود و من هم لرزه به جونم افتاده بود وغرق بوسه کردمت و می گفتم مامان باز  ولی تو میترسیدی   ....     لحظات سختی به ما می گذرد و با اینکه روز های تعطیلی حامد وحمید رضا هست ولی نمی تونیم  هیچ برنامه ای داشته باشیم ... مادرجونم دوست داره بریم خونشون ولی من اصلا توان بیرون رفتن را ندارم .....کاش  زودتر خوب میشدی .... خدا نکنه هیچ بچه ای مریض بشه یا مشکلی براش پیش بیاد ..... &nb...
7 شهريور 1391

خاطرات زندگی

شکوفه ی زندگی مامان وبابا     دخترم       عطر و بوی زندگی را با حضورت و لبخندت  و  کلمات شیرین  نصفه و نیمه اسمانیت    برایمان هدیه اوردی  ....                                                                       &n...
7 شهريور 1391

شور و شوق زندگی

همدم مامانی  این روزا که کلمات بیشتری یاد گرفتی  دم به بدم میگی مامانی  بابایی  حمید رضا  و فرمایشاتت زیاد شده . دیروز خونه  عمو رفتیم . مهمونی ماهانه خانمها ی فامیل که خیلی هم خوش میگذره . اخرای مهمونی دخترا یه کمی رقصیدند تو هم با این پای گچ گرفته می رفتی وسط  نانای می کردی و به رقص ایرانی هم قانع نبو دی  عربی می رقصیدی  .خلاصه ترکوندی منم نمی تونستم بیارمت کنار تازه دست شادی دختر عموت رو هم می گرفتی و می خواستی باهات نانای کنه . ولی شب پات درد گرفته بود و نمی تونستی خوب راه بری . خدا حافظ و نگهدارت باشه      خیلی زیاد دل میبری       &nb...
7 شهريور 1391