نازنین جونمنازنین جونم، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

نازنین جونم

خودت باشی...

برایت رویاهایی آرزو می کنم تمام نشدنی و آرزوهایی پرشور که از میانشان چندتایی برآورده شود... برایت آرزو می کنم که دوست داشته باشی آنچه را که باید دوست بداری و فراموش کنی آنچه را که باید فراموش کنی... برایت شوق آرزو می کنم. آرامش آرزو می کنم. برایت آرزو می کنم که با آواز پرندگان  و با خنده ی کودکان. بیدار شوی... برایت آرزو می کنم دوام بیاوری در رکود، بی تفاوتی و ناپاکی روزگار...  برایت آرزو می کنم که خودت باشی...   ...
19 فروردين 1393

بدون عنوان

تو که باشی زندگی سبزتر است خانه ام  مملو از شادی است خوشی هست خنده های از ته دل هست روزها طعم عسل دارند شبها پُرند از عطر تنت طراوت می پراکند از تو چون خدا خواست ، تو بهارم باشی ...
18 فروردين 1393

خرید از فروشگاه لایکو

    عصر یک روز تصمیم گرفتیم بریم  کنار دریا ولی هوا به شدت سرد و دریا طوفانی بود . همگی رفتیم فروشگاه لایکو . مشغول دیدن لباسهای دخترانه بودم که دیدم لباسم رو نازنین میکشه و میگه مامان بیا بریم. آنقدر دستمو کشیدی تا به قسمت فروش لوازم آرایش رسیدیم . به خانم فروشنده گفتی  خانم رژ زن عمو رو داری و فروشنده خندید و گفت چی میگی ... فهمیدم رژ لب میخواد در همین هنگام بقیه همراهان (پسر عمه ها و پسرعموها و عمو و زن عمو و بابا و داداشا و...) اومدند کنارمون و کلی از حرفها و کارهای تو که عجولانه ...
18 فروردين 1393

بدون عنوان

    خواهان آنم ضربان قلبت  به لبخند های مکرر تکرار شود  و هر آنچه در دل آرزویش را داری  به هر بهانه ای از آنِ تو باشد     ...
18 فروردين 1393

بازیهای خطر آفرین

ایام عید نازنین حسابی به پیروی از داداشا و پسر عمو ها به خصوص متین شیطنت کرد  تا  ازش غافل میشدیم روی دیوار بود . یه لحظه هم نفهمیدیم رفت بالای دیوار و افتاد که خانمهای همسایه دیده بودند و باپهلو و شکم زخمی آوردندش. خدا رحم کرد و زخمها سطحی بودند ....      ...
16 فروردين 1393

نفس بابا

دختر که باشی    نفس بابایی    لوس ِ بابایی    عزیز دردونه بابایی    حتی اگر بهت نگه .    دستت رو میذاره روی چشماشو میگه  :  این تویی که به چشمای من سوی دیدن میدی     خلاصه دختر     یک کلام ....         نـــفــــس بـــابــــاســــت ...   ...
16 فروردين 1393

بدون عنوان

من هر روز خوشحال تر از دیروز با باز شدن چشمای خورشید کوچولوی خونم روزم رو شروع می کنم،  پا به پاش کشف می کنم و یاد می گیرم، پا به پاش بچگی می کنم و در پایان شب شاد از اینکه یک روز بزرگتر شدم در کنارش چشمامو می بندم.  شکر خدای خوبم از این همه خوشبختی...   ...
16 فروردين 1393

بدون عنوان

    زندگی مثل گل یاس پر از خاطره هاست و تو شبگرد صمیمانه رویای منی که نسیم نگهت و شمیم نفست سایه بان تن بیروح من است ای تب زیستنم با من باش     ...
16 فروردين 1393