نازنین جونمنازنین جونم، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

نازنین جونم

مهر

مهر بوی پاییز و آرامش نیمه دوم سال رو همراه خودش میاره. مهر یعنی آفتاب داغ، توی هوای خنک پاییزی. رقص رنگها رو درختها و غروب و طلوع های دیوانه کننده ی خورشید. مهر با خودش محبت میاره، از اسمش هم معلومه. این فصل رومانتیک داره شروع میشه. پس یه روز قشنگ دیگه رو شروع کن، و برای رنگ زدن به زندگی دور و برت تلاش کن! پاییز هزاررنگ و بی نظیر براتون رنگیه رنگی باشه،الهی! ...
9 مهر 1392

بدون عنوان

عشق یعنی در تو من معنا شوم عشق یعنی با تو من دریا شوم عشق یعنی قطره ای بر گل نشست عشق یعنی مهر تو بر دل نشست عشق یعنی سیب سرخ انتظار عشق یعنی بی تو ، من امری محال عشق یعنی یک سبد بوی بهار عشق یعنی بیقرار بیقرار     ...
6 مهر 1392

دیوار احساس

دیــــوار احســــــاس ...     دیوار احساس مـن را ،همـه کوتـاه می پنـدارنـد               امــا چــه می دانند ،در پس ایـن دیـــوار کوتــــــاه                  زمینش عمـق فراوان دارد ،خداوندا دلم تنگ است                       خیلی خیلی تنگ ، و کسی جز تو نخواهد تـوانست                &n...
3 مهر 1392

همیشه بخند

       بخند ک لبخندت زندگی من است و ارامش دل حتی اگر لباس خونه ایی بر تن داشته باشی و موهای ژولیده ایی ک چندی پیش شانه کشیده شده و یا حتی چشمانی ک از فرط خواب پف کرده و کشیده شده همه ی اینها زیباترت میکند اما برای من خنده های از ته دلت موسیقی است برای قلب عاشق من پس بخند ک خنده هایت دنیای من است ... ...
2 مهر 1392

ویرانی دل

تو در خاطرم چ ولوله ایی ب پا کرده ایی دختر و من چ خوشحالم از اینهمه ولوله...   وقتی اذییت میکنی و لجبازی های این روزهایت را از سر میگیری و من خصمانه میگویم :   بس است نازنین زهرا    اخم نازت و عشوه ی طنازت و گفتن من با تو دیگه اَلم دوست ندالم   مرا ب اوج می رساند   مرا از میان آتش ب گلستان ابراهیم میرساند, من دیگر نمی سوزم ته نشین میشوم در کلامت   همه چیز یادم میرود و فقط لبخند میزنم   چ حس نابی است این ویرانی دل     ...
1 مهر 1392

مسافرت شمال شهریور 92

چهار شنبه ساعت ١بامدادبه سمت شمال حرکت کردیم  و ساعت نزدیک ٣صبح بود که به ویلامون رسیدم .    کل راه نازنین دختر خوبی و خوش خلقی بود .     بعد از جابجا شدن رفتیم دریا و نازنین     کلی آب بازی کرد . بر عکس چند تا بچه همسنش    که اونجا بودند و از آب میترسیدند ، نازنین خیلی  نمی ترسید ولی وقتی بابایی میبردش توی دریا میترسید و جیغ میزد و میپرید بغل بابا       بعد از اینکه از دریا آمدیم رفتیم داخل شهر کمی گشت  زدیم و بعد برای ناهار ...
1 مهر 1392