دخترنازنینم دیشب تب داشت و تا صبح خوب نخوابید. مامانی فدات شه و تورو با این حال نبینه .داداشات هم سرما خوردن و حالشون خوب نیست. وقتی شما عزیزای دلم مریض میشید من میمیرم .صبح که بلندشدم حامد و حمید رضا روبیدار کنم برن مدرسه تو هم بیدار شدی و شکر خدا با انرژی تمام داداشات رو صدا کردی و اونا خوشحال و سرحال از دیدن تو از جا بلند شدند. یاد گرفتی وقتی میرن مدرسه یا بعدازظهرها به کلاس دیگه پشت سرشون گریه نمی کنی و میگی درس داداش درس و بای بای میکنی . وقتی تو رو خوشحال وسرحال میبینم تموم خستگی هام و فراموش می کنم و با یه مامان گفتنت تموم میشه. چه قدر لبخند های صبحگاهیت زیباست و در آن روز زیباترین روزم را شروع میکنم. شبا که می خوای...